جهنمٍ تهران
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٧  


اگر جهنم هم به گرمای این روزهای خفقان‌آور تهران باشد... همین بهانه کافی است که فکر هر گناهی را از سر بیرون کنم... اما حالا که باید این گرمای عذاب‌آور را تحمل کنم چه جای بی‌گناهی؟


 
کمی دیر... برای شکیبایی
ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٧  

در چشمهایش اشک نبود، اما یک غم غریب در نگاهش موج می زد. انگار به یک تصویر دور و دیر نگاه می کرد یا شاید در حال مرور یک خاطره قدیمی بود. بدون اینکه به ما (حین مصاحبه) نگاه کند، گفت: من برای این سینما گریه ها کردم.

***

در بیمارستان آتیه بستری بود. همسر و عروسش هم کنارش بودند. پرستار جلوی در گفت که زود برگردیم و او را اذیت نکنیم. قرار بود چند تا از مصاحبه های سی سال سی چهره را نشانش دهیم. مجله ها دست شیما بود. نمی دانم چند وقت بود نقشی از شکیبایی ندیده بودم که حالا به نظرم آنقدر تکیده بود و شاید، پیر. باورم نمی شد که حمید هامون آنقدر عاصی و پر شور یا حتی رضای خانه سبز با آن سرزندگی و شیطنت حالا اینطور آرام و سنگین به تخت بیمارستان تکیه داده باشد. جا خورده بودم. فقط چند کلمه حرف زدم: آقای شکیبایی،‌ این چهره ها نه به انتخاب ما که به انتخاب خواننده های چلچراغ که جوانهای نسل سوم هستند به عنوان چهره های منتخب سی سال سینمای ایران انتخاب شده اند. گفت:‌ این برای من افتخار بزرگیه...

***

شیما از پیگیری این مصاحبه خسته شد. هر بار به بهانه ای گفت و گو عقب می افتاد. بعداً شکیبایی گفت:‌ دوست ندارم مصاحبه کنم. من بازی می کنم. چرا باید خودم را توضیح بدهم. اما روز آخر،‌ همین که گوشی را برداشت، گفت: من شرمنده شما شدم. همین فردا برای مصاحبه بیایید.

***

روزهای پر برف زمستان پارسال بود. هنوز فیلمبرداری کار جدید شروع نشده بود، اما روی تخته وایت برد کنار اتاق نوشته شده بود: فردا ساعت ٨ صبح ماشین جلوی در منزل آقای شکیبایی. در یک اتاق دیگر شکیبایی مشغول گفت و گو بود. تا رفتم جلوی من رو شناخت. بعد از چند دقیقه پشت میزی که وسط سالن ورودی مجتمع شهید آوینی بود (میزی که گوشه اتاق قرار داده شده بود و برای نشستن پشت آن باید از فاصله کمی که با دیوار داشت رد می شدیم) بدون تکلف نشست و یک ساعتی از عشقش، از سینما، گفت و گفت و گفت.

***

انقدر شکیبایی برای نسل ما خاطره ساز بود که مطمئن باشم تصویرش روی جلد مجله شماره بعد چاپ شود. همان تصویری که در آن، چشمهایش از میان یک قاب یونولیتی به دوردستها خیره بود. اما عکس روی جلد نرفت و من با اینکه می دانستم او چیزی از این ماجرا به دل نخواهد گرفت از خجالت دیگر با او تماس نگرفتم. شنیده ام این روزها عکس شکیبایی روی جلد چلچراغ رفته... البته برای پرونده یادبودش... چه حیف... چه حسرت بار...

***

بیشتر از چند ماه از آن روزها نگذشته. گرچه دیگر فرقی هم نمی کند که چند وقت پیش بوده باشد. روبروی ما نشسته بود. داشت از کودکیش صحبت می کرد. از هفت سالگی که برای اولین بار همراه با پدر به سینما رفته بود و بعد از آن هر شب به عشق سینما گریه کرده بود. روبروی ما نشسته بود اما با ما نبود، فقط گفت: ‌من برای این سینما گریه ها کردم.


 
تولدت مبارک
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٧  

وقتی باهام قهر می کنی... دلم برات ضعف می ره...

وقتی نگرانم می شی و باهام دعوا می کنی... دلم برات پر می کشه...

وقتی بهم اخم می کنی... می میرم از دوست داشتنت...

دلم می خواد بدونی که...

حتی وقتی بهم می گی دیگه دوستم نداری... عاشقتم...



تولدت مبارک... ایشالا همیشه کنارم باشی...


 
نه نیست
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٧  


یش از اینها کسی
بود

جایی

کسی که حالا نیست
نه آنجا
نه هیچ کجا

پ.ن:‌الان جایی خوندم که پلیس دستور داده پرونده جستجو برای پیدا کردن مادلین دختر بچه پرتغالی بسته بشه... ۱۴ ماه از روز گم شدن مادلین یعنی چند روز بعد از تولد چهار سالگی اش می گذره! اینجا سایتیه که برای پیدا کردن و به خاطر سپردن مادلین راه انداخته بودن... اسم یک بخش سایت هست... لطفاْ‌ من رو فراموش نکن... کاش مردم کشورش به این زودیها فراموشش نکن... شاید اون هم مثل ناتاشا کمپوش دزدیده شده باشه و سالها بعد دلش بخواد مردم بشناسنش... نمی دونم باید دلم بخواد که زنده باشه یا نه! فقط دلم سوخته همین!
اینجا هم مرکز بین المللی کودکان گم شده است...


 
گم شدن
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ تیر ،۱۳۸٧  


دوست دارم
آنچنان در آغوشت گم شوم
که هیچکس
هیچگاه
هیچ کجای دنیا
دیگر مرا نیابد


 
فنجان چینی
ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ تیر ،۱۳۸٧  


نبات عشق من در حالِ حل بودن
ولی فنجان تو بی آب و قندی

نه آبی هم زدی،‌ نه قهوه‌ات را
چه میلی باشدن با چای سردی؟

همان ته‌ها نشستم با امیدی
که شاید بینی‌ام بر فال نیکی

ولی فنجان قهوه برنگشته
نداری یادی از فنجان چینی

_ خدا رو چه دیدید؟ شاید زد و با همین شعرهای در پیت شاعر شدم یه روز! بالاخره هر کسی باید از یه جایی شروع کنه دیگه! عوضش اون موقع می تونید بگید اولین ترانه‌های من رو خوندید!

_ این «نداری یادی» رو که نوشتم یاد مشهدی‌ها افتادم! (قابل توجه آزاده خانوم و داداشی‌شون!) البته یاد نداری مشهدی یعنی بلد نیستی!

_ انقدر کارهای مختلف هست که دلم می‌خواد انجام بدم که از استرس هیچ کاری نمی‌تونم بکنم! دلم می‌خواد هزار تا کتاب بخونم! هزار تا فیلم ببینم! هزار تا زبان جدید یاد بگیرم! هزار جا مسافرت برم! هزار جور زندگیم رو ادامه بدم! اما همه چیز داره همین جوری می‌گذره! هزار روزِ بی‌ثمرِ یکسان! خدایا!‌ اندکی زیاد پول برسان!

 _ نمی‌میری که کامنت بذاری که!


 
دوست داشتن
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٧  


نیازی نیست که بگویی دوستت دارم
لازم نیست بدانم که دلت برایم تنگ شده یا نه
دلتنگی من خود گواه دوست داشتن توست...

اینجا (یاهو).. نوشته که امروز طولانی ترین روز ساله... و نوشته که اینجا رو بخونید تا بدونید چرا آگوست (مرداد) گرمتر از جولای (تیر)ه... البته من که حوصله خوندنشو ندارم... همین که دونستم بسه برام! گفتم شاید شما دلتون بخواد بخونیدش

در آستانه بیست و هفت سالگی! باید خودم توی وبگردی هام این آهنگ رو برای اولین بار پیدا کنم و بشنوم (یکی تقدیمش کرده بود به مریمش! فکر کنم اسم آهنگ هم مریم چرا باشه!)... البته نسخه قدیمی اش رو هم چند روز پیش پیدا کردم که جای دیگه ذخیره اش کردم بعداْ اون رو هم می گذارم!

این هم نسخه قدیمی همون آهنگ

 


کلمات کلیدی: دلتنگی ،کلمات کلیدی: دوست داشتن
 
دوست
ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٧  


می‌گفت: می‌دونی خوبی دوست چیه؟ اینکه خودت انتخابش می‌کنی... اینکه نه بهت تحمیل شده و نه لازمه که تحملش کنی... راست می‌گفت، اما نمی‌دونست وقتی دوستش رو از خودش بی‌خبر می‌گذاره تو دل دوستش چی می‌گذره... نمی‌دونست وقتی دوستش رو به قول خودش کنار بگذاره.. یا نه... حتی دلش نخواد چند روز با دوستش حرف بزنه... چی به دوستش می‌گذره و دلش کجاها که نمی‌ره... آره... نمی‌دونست... حالا فکر می‌کنم حرفهاش اشتباه بود! همون جبر خانواده و فامیل به انتخاب دوست برتری داره... بین اعضای خانواه اقلاً هیچ وقت هیچکدوم هوس نمی‌کنن بگذارنت سر راه!(البته به جز اونهایی که بچه‌هاشون رو می‌گذارن سر راه)...  هوس نمی‌کنن گاهی تلفن‌هات رو بی ‌جواب بگذارن(همیشه فکر می‌کنن که حتماً یک چیزی شده که بهشون زنگ زدی و حتی نگرانت هم می‌شن)... یادشون نمی‌ره که یکی ممکنه نگرانشون بشه اگه حتی یک روز بی‌خبر بگذاریشون... گاهی دلم می‌خواد بگم گور بابای هر چی دوست و دوستیه! آه! چه زهرمار شدم من!


 
صندوقچه‌
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٧  

 
یه صندوقچه توی دلمه که قبلاً نبود! یا اگه بود من خبر نداشتم.. یا شایدم بود و هیچ وقت درش باز نشده بود... یا شایدم... نمی دونم.. به هر حال... یه صندوقچه توی دلمه که جای زیادی نگرفته... که مثل کیف لوازم آرایش عروس‌ها درش قفل‌های کوچیک داره و می‌شه دسته‌اش رو گرفت و بردش! می‌شه هم مثل حالا آورد و توی دل گذاشتنش! به هر حال! حالا یه صندوقچه توی دلمه... یه صندوقچه که یه بخشی از دلم رو گرفته و  نمی‌ذاره همه‌ی دلم جا داشته باشه برای کسایی که دوستشون دارم... برای اونهایی که یه روز دوستشون داشتم... حتی برای کسایی که عاشقشون بودم! یه صندوقچه توی دلمه که توش کینه است و نامهربونی و غصه... چیزهایی که قبلاً‌ هیچ وقت اینجا نبودن... اما حالا... می‌ترسم... می‌ترسم از اینکه در صندوقچه‌ یه روز باز بشه... حتی می‌ترسم از اینکه دیگه نشه درش رو بست و هر چی توشه بریزه بیرون... می‌ترسم از این صندوقچه که یه نفر آدم اونو تنهای تنها آورده و اینجا گذاشته! خدا کنه بیاد و صندوقچه‌اش رو از اینجا... از روی دلم... برداره! یا اقلاً‌ ای کاش من... خودم... بتونم از پس این صندوقچه‌ بر بیام و دور بندازمش... تو دلم جای زیادی برای این چیزها نیست... اما الان یه صندوقچه توی دلمه!

 


کلمات کلیدی: دل ،کلمات کلیدی: صندوقچه
 
مشیری به روایت من!
ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٧  


با تو من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام


مگه من چی چیم از کیارستمی کمتره؟ حافظ و سعدی به روایت کیارستمی اینم مشیری به روایت من! همین.