در چشمهایش اشک نبود، اما یک غم غریب در نگاهش موج می زد. انگار به یک تصویر دور و دیر نگاه می کرد یا شاید در حال مرور یک خاطره قدیمی بود. بدون اینکه به ما (حین مصاحبه) نگاه کند، گفت: من برای این سینما گریه ها کردم.
***
در بیمارستان آتیه بستری بود. همسر و عروسش هم کنارش بودند. پرستار جلوی در گفت که زود برگردیم و او را اذیت نکنیم. قرار بود چند تا از مصاحبه های سی سال سی چهره را نشانش دهیم. مجله ها دست شیما بود. نمی دانم چند وقت بود نقشی از شکیبایی ندیده بودم که حالا به نظرم آنقدر تکیده بود و شاید، پیر. باورم نمی شد که حمید هامون آنقدر عاصی و پر شور یا حتی رضای خانه سبز با آن سرزندگی و شیطنت حالا اینطور آرام و سنگین به تخت بیمارستان تکیه داده باشد. جا خورده بودم. فقط چند کلمه حرف زدم: آقای شکیبایی، این چهره ها نه به انتخاب ما که به انتخاب خواننده های چلچراغ که جوانهای نسل سوم هستند به عنوان چهره های منتخب سی سال سینمای ایران انتخاب شده اند. گفت: این برای من افتخار بزرگیه...
***
شیما از پیگیری این مصاحبه خسته شد. هر بار به بهانه ای گفت و گو عقب می افتاد. بعداً شکیبایی گفت: دوست ندارم مصاحبه کنم. من بازی می کنم. چرا باید خودم را توضیح بدهم. اما روز آخر، همین که گوشی را برداشت، گفت: من شرمنده شما شدم. همین فردا برای مصاحبه بیایید.
***
روزهای پر برف زمستان پارسال بود. هنوز فیلمبرداری کار جدید شروع نشده بود، اما روی تخته وایت برد کنار اتاق نوشته شده بود: فردا ساعت ٨ صبح ماشین جلوی در منزل آقای شکیبایی. در یک اتاق دیگر شکیبایی مشغول گفت و گو بود. تا رفتم جلوی من رو شناخت. بعد از چند دقیقه پشت میزی که وسط سالن ورودی مجتمع شهید آوینی بود (میزی که گوشه اتاق قرار داده شده بود و برای نشستن پشت آن باید از فاصله کمی که با دیوار داشت رد می شدیم) بدون تکلف نشست و یک ساعتی از عشقش، از سینما، گفت و گفت و گفت.
***
انقدر شکیبایی برای نسل ما خاطره ساز بود که مطمئن باشم تصویرش روی جلد مجله شماره بعد چاپ شود. همان تصویری که در آن، چشمهایش از میان یک قاب یونولیتی به دوردستها خیره بود. اما عکس روی جلد نرفت و من با اینکه می دانستم او چیزی از این ماجرا به دل نخواهد گرفت از خجالت دیگر با او تماس نگرفتم. شنیده ام این روزها عکس شکیبایی روی جلد چلچراغ رفته... البته برای پرونده یادبودش... چه حیف... چه حسرت بار...
***
بیشتر از چند ماه از آن روزها نگذشته. گرچه دیگر فرقی هم نمی کند که چند وقت پیش بوده باشد. روبروی ما نشسته بود. داشت از کودکیش صحبت می کرد. از هفت سالگی که برای اولین بار همراه با پدر به سینما رفته بود و بعد از آن هر شب به عشق سینما گریه کرده بود. روبروی ما نشسته بود اما با ما نبود، فقط گفت: من برای این سینما گریه ها کردم.